کودکانه اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم. اولش در یک جنگل بودم بعدش یه کندو دیدم که یه آدم ازبالا به اون شلیک کرد وکندو افتاد پایین زنبورها به طرفم اومد ند ناگهان یک هلی کوپتر اومد ومن رونجات داد،اما زنبورها دنبال هلی کوپتر اومدن هلی کوپتر من رو به خونه رسوند ومن با تفنگم زنبورها رو نابودکردم ولی یکی از اونها اومد تا پشت پنجره و من پنجره رو بستم ونیشش رو که لای پنجره مونده بود داغون شد حالا من پیروز شدم (البته چیزی که مامان به خاطر میاره ترس وفریاد زنبور،زنبوره قسمت پیروزیش احتمالاتخیل یا یه آرزویه) خواب دیدم که یه هیولا طبقه بالای یک بیمارستان بود.من ناراحت شدم. بعدش رعد وبرق شد ویک دکتر بود که می خواست سوارآسانسوربشه اماتوآسانسور به جای علامت طبقه یک علامت برقی بود که از توش یک هیولای برقی بیرون اومد. بعدفرارکردیم رسیدیم خونه بابا به خلبان زنگ زد من یه سنگ انداختم روش واون هیولا مرد. وحالامن خوشحالم مامان:ازوقت خوابت گذشته قصه روگوش کن دیگه آرین: ولی این کتاب عکس نداره مامان:چشماتوببند وتصور کن داری این روباه وخروس رومیبینی .آقاخروسه روی یه درخت تویه دشت بزرگه وآقاروباهه زیردرخت داره باهاش صحبت می کنه. آرین:(درحالیکه چشمهاشوبسته) مامان : بازچی شده مگه روباه وخروس خنده داره آرین: همین که چشماموبستم یه دایناسوربزرگ وخنده دار ازپشت سرشون رد شد درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||||
![]() |